X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

فریاد رس...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 6 بهمن‌ماه سال 1395 در ساعت 08:27

Image result for ‫کامیون توی برف‬‎

برف همه جا را سفید پوش کرده بود، سوز سرما تا مغز استخوان فرو می رفت. هیچ اثری از آدمیزاد نبود، کامیون اصغر آقا هم از برف سفید شده بود.

  با عصبانیت، کاپوت ماشین را بست و در حالی که به کاظم شاگردش بد و بیراه می گفت، سوار ماشین شد، در را محکم بست و شیشه ها را هم بالا کشید و با مالیدن دست ها به همدیگر خودش را گرم می کرد.
  پتو را از پشت صندلی برداشت و کشید روی دوشش . از دست کاظم خیلی ناراحت بود، همین طور بد و بیراه نثار او می کرد. فلاسک چای را برداشت تا در آن سرما با خوردن چای خودش را گرم کند، خیلی کلافه بود، لیوان تا نصفه پر شد، یک لعنتی هم نثار فلاسک کرد و بعد از خوردن همان نصفه چای، سرش را روی فرمان ماشین گذاشت و به یاد حرف های کاظم افتاد.
  - «اصغر آقا! شرمنده ام، من نمی توانم همراه شما بساسم.»
  - « بی خود می کنی، مگر شهر هرته که هر وقت خواستی بیایی و هر وقت خواستی نیایی.»
  کاظم در حالی که رنگش زرد شده بود خیلی آهسته و با صدای لرزان گفت: « به خدا خیلی دلم می خواهد بیایم ولی این هفته عروسی خواهرم هست و او هم جز من کسی را ندارد و همه ی کارهای عروسی هم روی دوش من افتاد.»
  اصغر آقا با یک نگاه تند، رویش را از کاظم برگرداند و در حالی که شت به کاظم راه می رفت، گفت: به جهنم! نیا، من هم دو برابر از حقوقت کم می کنم، حالا هم تا من می روم خانه خدا خداحافظی کنم، گریس کاری ماشین را تمام کن.
  با اخم و تخم، پارکینگ را به سمت خانه ترک کرد، در راه سختی سفر بدون شاگرد فکر می کرد و در دلش به کاظم بد و بیراه می گفت. قبل از این که به خیابانی که خانه اش در آن بود برسد، دگمه ی باز پیراهن را بست تا جلوی در و همسایه آبروداری کرده باشد و به قول زنش – توران خانم – آبروی آن ها را تو در و همسایه نبرد.
 در حالی که سبیل های بلندش را می جوید زنگ را به صدا در آورد. از داخل خانه صدای موسیقی بلند بود، یک بار دیگر دستش را روی کلید زنگ فشار داد.
  صدای زنگ توی صداها گُم بود، مجبور شد دستش را در جیب تنگ شلوارش کند و کلید را دربیاورد. در را که باز کرد صدای موسیقی بیشتر به گوشش می خورد، در حالی که از نیامدن کاظم، هنوز کلافه و ناراحت بود ولی صدای نوار برایش تازگی داشت با همان حال دلخوری که پیدا کرده بود، زیر لب گفت: « این نوار از کجا آمده، مثل این که بچه ها از خودم جلو زدند.»
  وقتی وارد حال شد، کسی را ندید، خانمش داخل آشپزخانه بود و مشغول درست کردن ناهار. اصغر آقا بدون هیچ مقدمه ای به سمت ضبط رفت و صدای نوار را کم کرد و با حالتی همراه اعتراض به خانمش گفت: خانم! چه خبر است، چرا این قدر صدای ضبط را زیاد کردی!؟»
  « این نوار را داداش قاسم آورده، می گفت: جدید هست و هنوز در بازار پخش نشده.»
   اصغر آقا که از نیامدن کاظم خیلی دلگیر شده بود بدون این که حرفی بزند به سمت ضبط رفت و نوار را برداشت.
  « این سفر را باید تنهایی بروم، کاظم خبر مرگش نمی آید، می خواهد برود عروسی، حداقل داخل ماشین، با این نوار سرگرم می شوم.»
توران خانم، فلاسک چای را به اصغر آقا سپرد.
  اصغر آقا یک دستی روی موهای فری اش کشید و با یک یا علی بلند شد و پس از خداحافظی، فلاسک را برداشت و رفت.
  وقتی رسید کنار ماشین، کاظم کارهای ماشین را تمام کرده و روی جدول کنار خیابان نشسته بود، تا اصغر آقا را دید بلند شد چند قدمی به استقبالش رفت و مودبانه سلام کرد، ولی اصغر آقا بدون هیچ توجهی، سوار ماشین شد و راه افتاد. کاظم هم دستانش را در جیبش کرد و بی حوصله به سمت خانه راهی شد، کلاهی که بر سرش گذاشته بود تقریباً نیمی از صورتش را می پوشاند و اگر کسی او را می دید شاید نمی شناخت. سوز سرما شروع شده بود. باد، درختان بی برگ را تکان می داد و کاظم در اندیشه خرج عروسی، به دنبال دوستی می گشت که از او پول قرض کند.
  تا چشم کار می کرد جاده بود، اصغر آقا بخاری ماشین را روشن کرده بود ولی هوا بیش از آن سرد بود که با بخاری بشود آن را علاج کرد. از تنهایی حوصله اش سر رفته بود، وقتی کاظم شاگردش همراه او بود، یک کمی سربه سرش می گذاشت و با شوخی و صحبت، مشغول می شد. دستش را سمت ضبط برد و نوار جدید را داخل ضبط گذاشت تا خودش را سرگرم کند.
  به یک پارکینگ رسید، کنار زد تا لاستیک های ماشین را، وارسی کند، سوز سرما بیشتر شده بود، یک کامیون دیگر هم، کمی جلوتر پارک کرده بود، رفت تا با یک بهانه ای با او حرف بزند، شاگردش را دید، یاد کاظم افتاد، در دلش باز به او بد و بیراه گفت. از شاگرد راننده پرسید: « شوفر کجاست؟»
  شاگرد که در حال محکم کردن پیچ های چرخ جلو بود با دست اشاره به پشت ماشین کرد، اصغر آقا تا رفت عقب ماشین، ناخواسته لب و لوچه اش را جمع کرد و برگشت و رفت تا سوار ماشین بشود در حال رفتن به شاگرد راننده گفت: « این بابا انگاری مخش عیب دارد، وسط بیابان، در این سرما، کدام آدم عاقلی، نماز می خواند و پیشانی اش را روی سنگ می گذارد؟!»
  با هر زحمتی بود به مشهد رسید، بار را خالی کرد و خیلی سریع برگشت، در فکر مهمانی داداش فری بود. با حسابی که کرده بود دیگر وقتی برای زدن بار نداشت، اگر باربری می رفت، معطل می شد و به مهمانی نمی رسید، از مهمانی هایی که آقا فری ترتیب می داد خیلی خوشش می آمد، همه چی در مهمانی اش ردیف بود آن قدر شیفته ی پارتی های داداش فری شده بود که حتی حاضر بود از کرایه برگشت صرف نظر کند.
  سردی هوا بیشتر شده بود، دانه های برف آرام آرام روی شیشه ی ماشین می افتادند. اصغر آقا که نوار را از حفظ شده بود با خواننده اش زمزمه می کرد، جاده خلوت بود و بارش برف هر لحظه بیشتر می شد. خیلی از ماشین ها، وقتی وضع جاده را خطرناک دیده بودند، ماشین هایشان را کنار جاده پارک کرده و منتظر بهتر شدن هوا، مانده بودند، اما اصغر آقا با فکر این که الآن دیگر برف قطع می شود یا جلوتر، هوا بهتر است به راهش ادامه داد. کوران برف بیشتر شده بود، بخاری ماشین، قدرت گرم کردن داخل ماشین را نداشت، برف پاکن ها، حریف دانه های برف نمی شدند و جاده پر از برف شده بود.
  اصغر آقا خیلی آرام حرکت می کرد، در حالی که می خواست نوار را برگرداند یکدفعه ماشین خاموش شد. « حالا بیا درستش کن، در این برف و سرما، این دیگر چه مرگش شد.»
  کلاه پشمی را روی سرش گذاشت و با برداشتن جعبه ی آچار، رفت پایین، کوران عجیبی بود، چشم تا دو متری را نمی دید، کاپوت سرد ماشین را بالا زد. کمی ور رفت ولی فایده نداشت.
« ای کاظم ذلیل مرده، مگر دستم بهت نرسه.»
  از شدت سرما، قدرت نگه داشتن آچار را نداشت، خیلی عصبانی شده بود، همه ی تقصیرها را انداخته بود گردن کاظم بیچاره و دائماً در حال نفرین او بود... .
  و الآن در بیابان تنها و بی کس مانده بود، خودش تعریف می کرد: سرم را از روی فرمان ماشین برداشتم، جای فرمان، روی پیشانی ام را سرخ کرده بود، برف هم چنان می بارید، از ماشین پیاده شدم، به سختی ده قدم به جلو رفتم ولی تا چشم کار می کرد، برف بود و سفیدی. ظاهراً جاده بسته شده بود. ترس تمام وجودم را گرفته بود، برگشتم داخل ماشین، ناامید شده بودم، گرسنگی هم کنار سرما و خرابی ماشین مشکل تازه ای بود که بیشتر کلافه ام می کرد. از ظهر، سه ساعت گذشته بود، آن قدر که از دست کاظم عصبانی بودم از دست بسته شدن جاده و کوران برف عصبانی نبودم.
  « ای گور به گور شده، این عروسی بخورد توی سرت، تو الآن داری می رقصی و شادی می کنی، من دارم اینجا جان می دهم، مگر دستم بهت نرسد.»
  مرگ را جلوی چشمانم می دیدم این طور که معلوم بود هنوز این برف ادامه داشت، هیچ امیدی نداشتم، به فکر فرو رفته بودم و از عاقبت این سرما خیلی می ترسیدم. « خدایا در این سرما با این تنهایی، راه چاره چیست؟»
  راستی کاظم یک چیزهایی می گفت از قول مادرش، آره، مادر کاظم به او گفته بود هر وقت در مخمصه و گرفتاری گیر کردی، متوسل به امام زمان علیه السلام، بشو که به داد مردم می رسند.
  با خودم گفتم ما که آبرویی پیش امام زمان نداریم، حتی نماز هم که اول شرط مسلمانی است را نمی خوانیم، چه انتظاری است که آقا به ما نظر کنند. ما که اهل گناهیم و قلب آلوده ای داریم، چطور می توانیم سراغ امام زمان علیه السلام برویم.
  اما به ذهنم رسید، خوب است قول بدهیم به امام زمان علیه السلام که اگر من را از این وضع نجات داد، سعی کنم نمازهایم را بخوانم و در حد توان دور و بر گناه نروم، با کاظم هم خوش رفتاری می کنم.
  در همین فکرها بودم که شخصی توجه مرا به خودش جلب کرد. « عجب راننده ی خوش تیپی، چقدر لباس هایش مرتب و تمیزند. فکر کنم این بنده خدا هم ماشینش همین نزدیکی ها گیر کرده توی برف ها، حالا هم دنبال کمک آمده، خیلی خوشحال شدم که حداقل از تنهایی درآمدم. به ماشین رسید، آن قدر سرما شدید بود و دانه های برف به چشم آدم می خورد که جرات نکردم پایین بروم. در حالی که نشسته بودم کمی شیشه را پایین کشیدم.
  با چهره ای دوست داشتنی گفت: سلام آقای راننده.
  با لبخند و خوشحالی گفتم: سلام علیکم! شما هم ماشینتان توی برف مانده؟
  در حالی که به سمت من نگاه می کرد و روی برف ها ایستاده بود، گفت: « ماشین شما چرا خاموش شده؟»
  « نمی دانم صاحب مرده چه مرگش شده، هر چی ور رفتم روشن نشد که نشد.»
  « خیر است ان شاءالله، اجازه بدهید من هم یک نگاهی به موتور ماشین بیندازم، ان شاءالله که درست می شود.»
  « نه بابا، درست بشو نیست، توی این سرما هم که نمی شود آچار به دست گرفت.»
  آن فرد به سمت جلوی به سمت جلوی ماشین رفت، کاپوت را بالا زد، چند لحظه ای بیشتر نگذشته بود که اشاره کرد استارت بزن. از مهربانی و دلسوزی اش خیلی خوشم آمده بود، آخر مهربانی بود، وقتی صحبت می کرد لبخند از چهره اش پاک نمی شد. به محض استارت زدن، ماشین روشن شد، باورم نمی شد، با خودم گفتم: الآن یک ریپ می زند و باز خاموش می شود. ولی وقتی دیدم که ماشین خوب گاز می خورد، یک هورایی در دلم کشیدم و با دست محکم زدم روی فرمان ماشین و از اعماق وجود خوشحال شدم.
  کاپوت را که پایین زد، آمد سمت من، از همان پایین روبه من کرد و گفت ان شاءالله دیگر مشکلی پیدا نمی کنید اگر کاری ندارید من باید بروم.
  قیافه ی حق به جانب به خودم گرفتم و گفتم:« من الآن می روم جلوتر می مانم در برف ها، راه هم که بسته شده.»
  با لبخندی که قیافه اش را زیباتر می کرد جواب داد: « ماشین شما دیگر در راه نمی ماند.»
  آن قدر زیبا و مهربان صحبت می کرد که دلم نمی آمد از او جدا شوم.
  - ماشین شما کجاست؟ می خواهید کمکتان کنم.
  - خیلی ممنون، نیازی به کمک نیست.
  تصمیم گرفتم مقداری پول به ایشان بدهم: « س اجازه بدهید مقداری پول به شما بدهم.»
  تبسمی زد: « ما برای پول کاری را انجام نمی دهیم.
  با خود گفتم عجب آدمی است، نه کمک می خواهد، نه پول قبول می کند، این طور هم که نمی شود این آقا، جان مرا نجات داده است، با لحن جدی تر گفتم: « آخر این طوری که نمی شود، شما به پول و کمک من احتیاج ندارید از طرفی هم خودتان، مهارت کافی را دارید، اصلاً من از اینجا حرکت نمی کنم تا خدمتی به شما بکنم چون من راننده جوانمردی هستم باید زحمت شما را جبران کنم.»
  با همان تبسم شیرینش گفت: فرق راننده ی جوانمرد با نامرد چیست؟
  از سوالش جا خوردم، روی صندلی ماشین جابه جا شدم و گفتم: « خودت راننده ای، بهتر می دانی، اگر کسی خدمتی به شوفر نامرد بکند، او نادیده می گیرد و می گوید وظیفه اش بود ولی شوفر جوانمرد، تا آن خدمت را جبران نکند،وجدانش راحت نمی شود.»
  با حالت مطمئنی گفت: « حالا که اصرار داری خدمتی به ما کنی به آن قولی که دادی، عمل کن، که همین خدمت به ماست.»
  تعجب کردم: « کدام قول؟»
  « یکی این که از گناه فاصله بگیری و دوم این که نمازت را اول وقت بخوانی.»
  تعجبم بیشتر شد، گیج شده بودم، این آقا از کجا خبر دارد. تا به خودم آمدم و از ماشین پیاده شدم، دیدم کسی نیست. فکر کردم همه ی این ها را در خواب دیده ام ولی صدای روشن بودن ماشین مرا به خودم آورد، فهمیدم همان توسلی که به امام زمان علیه السلام پیدا کردم کار ساز شده. بی اختیار از ماشین پایین پریدم، هنوز کوران برف ادامه داشت، دانه های برف با شدت به چشمانم می خورد، دستانم را بالای چشمانم گذاشتم و به سمت جلو حرکت کردم تا بلکه نشانی از آن آقا پیدا کنم، ولی هیچ خبری نبود، هر چه صدا زدم: آقا، آقای محترم! جوابی نشنیدم. بلند صدا کردم، داد کشیدم، گریه کردم، فایده ای نداشت. با خستگی برگشتم داخل ماشین، موتور ماشین در حال کار کردن بود، هنوز هم مطمئن نبودم در این برف ها ماشین حر کت کند، ولی با کمال تعجب، تا دنده را جا زدم، ماشین آرام آرام شروع به حرکت کرد، بی اختیار گریه می کردم آن قدر شیفته ی صحبت های او شده بودم که در آن لحظات با این که شیشه ماشین پایین بود، متوجه کوران و هوای سرد نشدم، هنوز پنج دقیقه نشده بود که از او جدا شده بودم ولی باز دلم هوایش را کرده بود. دوست داشتم باز هم با او هم صحبت شوم.
  با همان حالت گریه می گفتم: چشم آقا جان، به خدا به قولم عمل می کنم. چشم آقاجان دیگر از گناه فاصله می گیرم، نگاه کن آقاجان از همین جا شروع می کنم، دستم را بردم طرف داشبرت و تمام نوار ترانه ها را بیرون ریختم.
  ماشین همین طور آرام روی برف ها راه می رفت و اصلاً زیادی برف ها و شدت کوران، مانع حرکت ماشین نمی شدند. وقتی یاد لطف و مهربانی آقا می افتادم بیشتر از قبل، شرمنده می شدم که چقدر بزرگواری کردند که به من روسیاه نظری انداختند.
  از آقا خواستم که کمکم کند، چرا که می دانستم این تغییر 180 درجه ای در زندگی ام، مشکلات زیادی را در پی خواهد داشت.
  ساعت ها طی شد، برف قطع شده بود، ابرها آرام آرام در حال حرکت بودند، نورهای کم رمق دم غروب، برای آخرین بار زمین را نگاه می کردند ولی بهار زندگی من تازه دمیده بود.
  به یک قهوه خانه رسیدم به یادم افتاد که باید نماز بخوانم، خیلی بلد نبودم، در بچگی چند بار نماز خوانده بودم. رفتم کنار شیر آب، خیلی مواظب بودم کسی نبیند که چگونه وضو می گیرم، وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به من نیست، سریع وضو گرفتم، رفتم سمت نماز خانه، مهر را برداشتم از این که می دیدم، کسی در آنجا نیست، خوشحال بودم، چیزهایی را که از نماز بد بودم سریع خواندم، ولی تصمیم جدی گرفته بودم که به محض رسیدن به خانه، بروم و خوب یاد بگیرم.
  بعد از خوردن عصرانه که جای ناهار هم حسب می شد، راهی خانه شدم. بعد از ساعت ها رانندگی به خانه رسیدم، در راه خیلی فکر می کردم به کارهای اشتباه گذشته، به تک زدن هایم از بار مردم، به بی رحمی هایی که سر کاظم آورده بودم و ... خیلی هم به آینده فکر می کردم که چه کنم و چه مسیری را انتخاب کنم تا به قولم عمل کرده باشم.
  داخل خانه شدم، دخترم نسترن از مدرسه برگشته بود، از دیدنش خیلی خوشحال شدم، احساس می کردم بیشتر از قبل دوستش دارم، او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. پیش خودم گفتم: ای کاش! هدیه ای برایش گرفته بودم تا بیشتر خوشحال می شد.
  توران هم به استقبالم آمد، خیلی خسته بودم. بعد از احوال پرسی به او گفتم: « خانم! سعید کجاست؟»
  سعید پسر بزرگم بود که در کلاس دوم دبیرستان درس می خواند، نسترن هم کلاس سوم ابتدایی بود.
  - هنوز از مدرسه نیامده، دیگر باید پیدایش شود.
  رفتم حمام، در این سرما، یک دوش آب گرم می توانست حالم را جا بیاورد. زیر دوش حمام، خیلی کر کردم که چگونه به خانم و بچه هایم جریان را بگویم، در همین فکر ها بودم که صدای بلند نوار ترانه مرا به خود آورد و تصمیم گرفتم همین امشب با خانواده ام صحبت کنم.
  بعد از خوردن شام، وقتی خانم سینی چای را آورد، بچه ها را هم صدا کردم و دور هم نشستیم و من شروع کردم به گفتن جریان از اول تا آخرش.
  همگی با یک حالت تعجبی به من نگاه می کردند و بهت زده شده بودند ادامه دادم: « توران خانم! اگر شما می خواهی مثل قبل با آن دسته از اقوامت که مقید نیستند، ارتباط داشته باشی باید دور مرا خط بکشی.»
  برخلاف تصورم، توران خیلی زود تحت تاثیر قرار گرفت و قبول کرد که کارهای اشتباه قبل را انجام ندهد وقتی شنید که زندگی دوباره خود را مدیون چه کسی هستم و اگر سرم برود نمی توانم زیر قولم بزنم، منقلب شد و قول همراهی به من داد.
  نسترن هم با شیرین زبانی گفت: « بابا جون! من هم نمازهایم را می خوانم.»
  با خوشحالی گفتم: « آفرین دختر گلم.»
  همگی به سعید خیره شدیم و منتظر بودیم که حرف او را هم بشنویم، البته این درست نبود که او هم یک دفعه مثل ما همه چیز را قبول کند، اما بالاخره سری به علامت تایید تکان داد و گفت: « من هم سعی خودم را می کنم.»
  چای سرد شده بود، توران رفت تا یک سری دیگر چای بیاورد، من هم رفتم همان وضوی شکسته را گرفتم و نمازم را خواندم، همان طور که بلد بودم.
  جالب این که، نسترن هم روسری اش را سرش کرده بود و پشت سر من نماز می خواند.
  فردا ظهر به مسجد محل رفتم، جای زیبا و با صفایی بود، اولین بار بود که مسجد پا می گذاشتم. اگر مردم می دانستند حتماً برایم قربانی می کردند، با این حال خیلی از اهل محل، با تعجب نگاه می کردند، البته حق داشتند. اصغر آقا کجا، اینجا کجا، از بوی عطری که در مسجد پیچیده شده بود، یاد بوی خوش آن روز افتادم.
   به هر حال در صف آخر ایستادم تا کسی عیبی از نمازم نگیرد، نماز شروع شد. امام جماعت در رکوع بود که چند نر آمدند پشت سر من ایستادند. دیگر حواسم در نماز نبود، فقط فکر درست خواندن نماز بودم که بلد نبودمف با جماعت رکوع و سجده می رفتم صدای ذکرهایم را هم آرام می گفتم، الحمدلله مشکلی نبود، نماز عصر تمام شد.
  مردد بودم بروم پیش حاج آقا یا نه؟ مردم در حال پراکنده شدن بودند، خیلی نگران بودم، نکند بگوید تا حالا کجا بودی؟ اگر گفت: وقت ندارم. چه بگویم، دوم قدم به جلو می رفتم یک قدم به عقب، که دیدم حاج آقا از جایش بلند شد که برود، قیافه ی نسبتاً جوانی داشت، لباس ها اتو کرده و خیلی مرتب بود، ریشش انکارد شده و منظم، و همچنین جوراب سفیدی به پا داشت، پیرمردی پیش او رفت و چیزی گفت که لبخند بر لب هایش نقش انداخت. همین لبخندش، مرا به پیش حاج آقا برد.
  « سلام علیکم حاج آقا »
  در حالی که آماده ی رفتن بود، گفت: « سلام علیکم آقا، بفرمایید.»
  با نگرانی در حالی که دست گرمش هنوز در دستم بود، گفتم: « حاج آقا! یک درخواست داشتم اگر لطف کنید و قبول کنید به ما منت گذاشته اید. تبسمی زد و گفت:
  « خواهش می کنم، وظیفه ی ماست، بفرمایید.»
  هر دو به سمت در مسجد حرکت کردیم. در حال رفتن گفتم: راستش حاج آقا ما زیاد اهل نماز و این چیزها نبودیم، حالا می خواهیم نمازهایمان را بخوانیم و به احکام دین عمل کنیم، اگر شما زحمت بکشید به خانه ی ما تشریف بیاورید و به ما یاد بدهید، خیلی ممنون می شویم.»
  فکر نمی کردم این قدر از این حرف، خوشحال شود. نگاهی به من کرد و لبخند رضایتی زد و گفت: « من در خدمتم، هر وقت بفرمایید می آیم.»
  با خوشحالی گفت: « همین بعدازظهر خوب است؟»
  « بله، هر چه زودتر بهتر.»
  خودکار و کاغذ از جیبش در آورد و گفت: « بفرمایید.»
  گفتم: « شما بفرمایید.»
  خندید . گفت: « آدرس را بفرمایید بنویسم»
  از حاج آقا که خداحافظی کردم، به سمت خانه ی کاظم، شاگردم راه افتادم. در بین راه یک جعبه شیرینی گرفتم، زنگ در را که زدم، خود کاظم در را باز کرد.
  بعد از سلام و احوالپرسی داخل خانه شدم، مادرش نبود، خواهرش هم دیروز رفته بود خانه ی بخت، کاظم به آشپزخانه رفته بود تا چیزی برای پذیرایی بیاورد، خانه را برانداز کردم، کوچک و قدیمی بود اما خیلی با صفا نشان می داد.
  سینی چای را کنارم گذاشت، من هم حقوقش را بون کم و کاستی جلویش گذاشتم، خیلی تعجب کرده بود، وقتی از او پرسیدم که نماز می خوانی یا نه، تعجبش بیشتر شد، داشت شک می کرد که نکند سرکار گذاشتمش. با همان حالت تعجب گفت: « وقتی در خانه هستم نماز می خوانم ولی وقتی با شما هستم نمی خوانم.» با لحن جدی گفتم:« اگر می خواهی با من کار کنی باید قول بدهی همیشه نمازت را بخوانی، اگر قول بدهی بچه ی خوبی باشی هم حقوقت را اضافه می کنم و هم یک فکرهایی برای ازدواجت دارم.»
  بنده ی خدا کاظم، مات و مهبوت مانده بود و هم باشنیدن کلمه ازدواج خجالت کشید.
  از او خداحافظی کردم و به سمت خانه راه افتادم.
  طبق قرار قبلی حاج آقا به خانه آمد در حالی که یک جعبه ی شیرینی هم در دست داشت قبل از این که شروع به صحبت کند، گفتم: « حاج آقا! من راننده هستم با عرض شرمندگی خیلی از بار مردم تک زدم و برداشتم، از این بابت خیلی نگران و ناراحت هستم نمی دانم چکار کنم که از این عذاب وجدان راحت شوم.»
  حاج آقا در حالی که استکان چای را دستش گرفته بود، گفت: « اولاً خدمت شما عرض کنم که من از این کار شما، خیلی خوشحال شدم، وقتی می بینم شما این قدر جدی در فکر عمل کردن درست به احکام دین هستید، واقعاً خدا را شکر می کنم.»
  دوماً این که شما، مطمئن باشید خداوند در این راه، حتماً شما را کمک خواهد کرد و شما با این کارتان خیر و رحمت و برکت را به خانه تان سرازیر کرده اید و از همه مهم تر موجبات خوشحالی و رضایت قلب حضرت بقیه الله علیه السلام را فراهم کرده اید.»
  تا حاج آقا اسم امام زمان علیه السلام را برد، قلبم به تپش افتاد، بدنم گرم شد و دوباره همان صدایی که به من گفت به قولت عمل کن را با تمام وجودم شنیدم. توران که چادر رنگی سرکرده بود، بعد از سلام و احوال پرسی آمد کناری نشست، تا حرف های حاج آقا را بشنود.
  حاج آقا قبل از  این که احکام را شروع کنند، لحظاتی از یکی بودن خدا و این مسائل صحبت کرد و بعد هم احکام وضو و ... .
  به گفته ی حاج آقا، باید صاحبان اموالی که از بار آن ها تک زده بودم را راضی می کردم. خوشبختانه آدرس همه را سربارنامه ها داشتم، سراغ هر کدامشان که می رفتم وقتی می شنیدند، خوشحال می شدند و مرا تشویق می کردند و از اموالشان می گذشتند. فقط یک نفر خیلی اذیتم کرد، وقتی به او گفتم: « خیلی ببخشید، من پارسال که برای شما بار پتو آوردم در شمارش تقلب کردم و پنج تخته پتو را برداشتم، الآن آمدم حلالیت بطلبم و هزینه ی آن ها را بدهم.»
با عصبانیت گفت: « خوب آقا دزده، از بارهای دیگر هم بگو.»
با شرمندگی گفتم: « من همین یک بار برای شما بار آوردم.»
  صدایش را بلند کرد: « نه! داری دروغ می گویی، من خودم چندین بار شما را دیدم که اینجا بار آوردی.»
  دیدم می خواهد بی آبرویی راه بیندازد، گفتم: « حالا هر چقدر می فرمایید بگویید من تقدیم کنم، نامرد دو برابر پول پتوها را گرفت، کلی هم بد و بیره بارمان کرد، آخر سر هم می خواست پلیس خبر کند که سریع محل را ترک کردم.
  به سراغ کاظم رفته و باری برای قزوین زدیم، ماشین که حرکت کرد نوار را از جیبم درآوردم و داخل ضبط گذاشتم:
                   یارا یـــارا! گاهی دل ما را        به چراغ نگاهی روشن کن
                   چشم تار دل را چو مسیحا       به دمیدن آهی روشن کن  
                            بی تو برگی زردم، به هوای تو می گردم
شعری بود که درباره ی امام زمان علیه السلام خوانده شده بود.
 از قزوین به همراه کاظم، باری زدیم برای شهر تبریز، نزدیک ظهر رسیدیم به گاراژ، مدتی آنجا معطل شدیم، ظهر شده بود، چند راننده ی دیگر هم آنجا بودند، دور هم جمع شده بودیم و از مشکلات باربری صحبت می کردیم.
  یکی از آن ها گفت: حالا که معطل شدیم برویم ناهار را دور هم بخوریم. همه موافق بودند، من گفتم: « شما بفرمایید، من نمازم را که خواندم می آیم.»
  تا این حرف را زدم راننده ها به هم نگاه کردند و خندیدند.
  یکی از آنها گفت: « اصغر آقا، بی خیال بابا!»
  دیگری با حالت تمسخر گفت: « از کی تاحالا؟! برو قرصش را بخور خودت را راحت کن.»
  خیلی مسخره کردند، کاظم هم سیر و سرکه می جوشید ولی چیزی نمی توانست بگوید. من هم تا آن زمان، مایل نبودم جریان را به کسی بگویم، ولی اینجا برایشان تعریف کردم، همگی از من معذرت خواستند و قبل از این که به سراغ ناهار بروند همگی وضو گرفته و اماده نماز شدند.
  وقتی بارکش ها دیدند که تمام راننده ها در حال خواندن نماز هستند، آن هم دست از کار کشیدند و برای خواندن نماز مهیا شدند، من و کاظم هم نمازمان را خواندیم، نمازی که پر از عطر حضور یوسف زهرا سلام الله علیها بود.

 



 

 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد