-
خودتون قضاوت کنید....
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 10:48
فلسفه چند کلمه حرف خودتون قضاوت کنید....
-
حواستا جمعِِ کن
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 10:27
-
لطفا سیلی نزنید!!!
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 09:15
هر شیعه با بی حجابی سیلی به صورت زهرا می زند
-
تو بگو اینجا چیکار می کنی؟
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 09:08
-
نامه ای که ته قوطی لوبیا چسیبید....
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 08:58
سلام بر رزمندگان اسلام ... این جانب آقای شهرام لطیفی کیا کلاس دوم ب می خواستم بگویم خسته نباشید. من این قوطی لوبیا را برای شما می فرستم تا بخورید،قوی بشویدو بتوانید خوب بجنگید. دیروز آقای مدیر گفت: "هر کس هر چه می خواهد بیاورد.چند روز دیگر می خواهیم برای رزمندگان به جبهه بفرستیم. اگر خواستید نامه هم بنویسید و...
-
5-1
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 08:53
شهادت یک تن از گروگان گرفته های مرزبان واقعاً سالی که نکوست از بهارش پیداست... خدایا روزی همه کن
-
حزب اللهی ها بخونن!!!
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 08:50
بصیرت یعنی اینکه بدانیم: فریب دشمن را نخوریم و تسلیم تحمیل دشمن نشویم. دشمن مىخواهد بین ما اختلاف بیندازد.
-
چطور راضی شوم وقتی او!!!
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 08:47
یک روز که مهدی از مدرسه به خانه آمد، از شدت سرما گونه ها و دست هایش سرخ و کبود شده بود. پدرش همان شب تصمیم گرفت برای او پالتویی تهیه کند. دو روز بعد با پالتوی نو به مدرسه رفت. اما غروب همان روز که از مدرسه برگشت با ناراحتی پالتویش را به گوشه ی اتاق انداخت. او در حالی که چشمانش پر از اشک بود گفت: چطور راضی شوم پالتو...
-
شروع زندگی!!!
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 08:43
زندگی که اولش اینطور شروع بشه باید هم اینقدر خوب باشه
-
حنایت های وهابیت تکفیری در سوریه
چهارشنبه 6 فروردینماه سال 1393 08:39
از بریدن سر دختر سه سال تا جوشاندن سرها در دیگ
-
آقایون فقط ببینن...
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1393 14:08
هر کی موافق توی نظرات صلوات بر محمد و آل محمد بفرسته
-
نامه ی عاشق به معشوق
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1393 13:13
نامه یک عاشق به معشوقش، به رهبرش، به محبوبش... نامه شهید علی خلیلی به مقام عظمای ولایت؛ امام خامنه ای حفظه الله متن زیر نامه شهید علی خلیلی می باشد که 15 روز قبل از شهادتش خطاب به رهبر معظم انقلاب نوشته است. آقاجان! بخدا دردهایی که میکشم به اندازه ی این درد که نکند کاری بر خلاف رضایت شما انجام داده باشم مرا اذیت...
-
ذره ای بودم عشق تو مرا بالا برد...
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1393 10:25
این دل ِ سنگ را تو آب می کنی این چشم ها را تو گریان می کنی . . . یا مقلب القلوب و الابصار ... حسین ... توی دلمان چراغی روشن است از دوست داشتن شما، خودتان پاسبانی اش کنید آقا ... ... تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی بود من به سرچشمه خورشید نه خود بردم راه ذره ای بـودم و عــشـق تــو مــرا...
-
پرواز تا بی نهایت!!!
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1393 10:20
هر چه پَر می زنم پَر پَر می شوم کجا پَر کشیده ای به تو نمی رسم پرواز تا بی نهایت ؟؟؟ شهید لشگر خلبان عباس بابائی
-
روی چه چیزی پا گذاشته ایم؟؟؟
سهشنبه 5 فروردینماه سال 1393 09:50
بسم الله ـ خب این هم از این و حس می کنم چیزی جا مانده ! چیزی را فراموش کرده ام ... آها ... یادم آمد عطر ! و باز هم همان حس ! از قلم افتادن ... شاید به خاطر مقدار عطر است ؟! خیلی کم شده ... باید بیشتر بزنم ... به تصویرش در آینه نگاهی انداخت ... و باز هم همان حس ِ ناخوشایند ... لبخند ... ـ متوجه شدم ! مثلا شالش را عقب...
-
دیوانه ام احمق نیستم
پنجشنبه 2 تیرماه سال 1390 13:46
خودروی مردی جلوی حیاط تیمارستان پنچر شد.راننده همانجا به تعویض لاستیک پرداخت.در حین کار ماشینی از روی مهره های چرخ باز شده رد شد و آنها را درون جوی آبی انداخت.وآب مهره ها را برد. تصمیم گرفت ماشین را رها کند و برای خرید برود که یکی از دیوانه ها از پشت نرده های تیمارستان گفت از سه چرخ ماشین هر کدام یک مهره باز کن و این...
-
تازه غیرتت گل کرده
پنجشنبه 2 تیرماه سال 1390 11:18
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت : "ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ " ... مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به...
-
ترس از نفاق
یکشنبه 1 خردادماه سال 1390 14:10
روزى اصحاب پیامبر (ص) گفتند: اى رسول خدا، از نفاق مىترسیم.فرمود: چرا از آن مىترسید؟گفتند: چون نزد تو آییم آخرت را به یادمان آورى و در نتیجه، میل و رغبتمان بدان برانگیخته مىشود و دنیا را فراموش مىکنیم و از آن دورى مىجوییم. به طورى که وقتى نزد شما هستیم، آخرت و بهشت و جهنّم را مىبینیم. ولى چون از نزد شما مىرویم و...
-
فقط پا
چهارشنبه 28 اردیبهشتماه سال 1390 14:40
قربان علی جامی مسئول تدارکات گردان بود. وقت درگیری می خواست برای بچه ها مهمات بیاره اما چون آتیش دشمن سنگین بود. همه همرزما بهش می گفتن هنوز نرو... جامی برگشت و گفت: اگر من نرم کی به بچه ها مهمات برسونه؟؟؟ آقای مهدوی هم تکرار کرد جامی نرو!!! هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که نوری توی آسمون بلند شد و صدای انفجاری بلند...
-
چراغ راهنما
چهارشنبه 31 فروردینماه سال 1390 14:17
سلام همه جا تاریک تاریک است. فقط دورو بر من روشن روشن است.با خودم می ویم! این همه روشنی از چراغی است که همراه خود دارم. به چراغ خیره می شوم؛ شعله اش سبز سبز است. آرامش شیرین و دلنشینی تمام وجودم را فرا می گیرد. احساس می کنم سال هاست که این چراغ همراه من بوده است. با کنجکاوی می خواهم اولین روزی را که صاحب این چراغ شده...
-
مهین ۲
شنبه 27 فروردینماه سال 1390 14:36
در پس هیکل درشت و ظاهر خشنی که شاهرخ داشت، باطنی متفاوت وجود داشت که او را از هم ردیفانش جدا می کرد. هیچ وقت ندیدم که محرم و صفر مشروب بخوره و کار نادرستی ازش سر بزنه ماه رمضونها هم همیشه روزه می گرفت و نماز می خوند.... یکی از دوستاش می گفت: پدر و مادرش خیلی آدمای خوبی بودن ..... یادمه یه روز باهم رفتیم کاباره پل...
-
چگونه جبران کنیم؟؟؟؟
شنبه 16 خردادماه سال 1388 00:44
بسم الله الرحمن الرحیم عشق شما چه رنگی است؟ می شنیدم و می دیدم از آنهایی که کوله باری از غیرت را پشت خود حمل می کردند و با پیشانی بند قرمز و سبز خود که مزین به نام حسین علیه السلام بود، می رقتند و می گفتند: یک یا حسین تا پیروزی، یک یا حین تا دل دشمن، یک یاحسین تا آزادی، یک یا حسین تا خدا. اما گویی امروز، راه آزادی و...
-
فَهُم لایَفقَهُون....
چهارشنبه 13 خردادماه سال 1388 18:24
بسم الله الرحمن الرحیم چگونه است که عده ای چشم و گوش خود را بسته اند و خود را در زمره گروهی قرار داده اند که قرآن در شانشان می فرماید: فَهُم لایَفقَهُون.... برخی می گویند که این دروان، دوران خفت و نکبت برای مردم ایران است اما اگر واقعاً چشمان خود را بشویند و به گونه ای دیگر بنگرند خواهند دید که در هیچ دوه ای ما به این...
-
عشق نافرجام
دوشنبه 2 دیماه سال 1387 16:56
سلام مامان جان داری میری کتابخونه؟ آره مامانی کارم داری؟ خداحفظت کنه اول برو این چک برای بابات پاس کن بعد برو کتابخونه منم دعا می کنم انشاءالله زودتر به خواسته هات برسی عزیزم ... راه افتادم بودن اینکه وقتی را طلف کنم با سرعت به طرف ایستگاه اتوبوس، تا به ایستگاه رسیدم اتوبوسم اومد . سوار که شدم کنار میله اتوبوس ایستادم...
-
مدعیان در نهضت سیاسی و اجتماعی
یکشنبه 17 شهریورماه سال 1387 09:31
سلام اینبار می خوام با مطلبی تازه در مورد مدعیان و مهدویت صحبت کنم ... به اعتقاد شیعیان و اغلب دانشمندان و علماى اهل سنت و نیز بر اساس واقعیت تاریخى، پس از رحلت پیامبر اسلام، صلّى اللَّه علیه وآله، و بویژه پس از شهادت مولاى متقیان امیر مؤمنان، علیه السلام، اسلام از مسیر اصلى و مستقیم خود خارج شد و تعصبات نژادى و...
-
جای دلتنگی ...
شنبه 26 مردادماه سال 1387 01:44
سلام مولا این شبها وقتی به چراغانیهایی که برای شما شده نگاه می کنم نمی دانم چرا اما به جای اینکه خوشحال باشم بی اختیار اشکهایم سرازیر می شود ... نمی دانم تا به حال کسی به جشن تولدی قدم گذاشته که صاحب تولد حضور نداشته باشد و همه برای تولدش در حال جشن و شادی و سرور باشند ؟؟؟ همه اینها نشان از بی معرفتی هایی است که از...
-
کجاست معرفت
سهشنبه 18 تیرماه سال 1387 17:03
بسم الله الرحمن الرحیم یادمه داشتم برای کاری می رفتم بیرون، کنار حرم که رسیدم توی خیابون ارم، یه خانمی بود به همراه دختر و پسرش که به ظاهر عقب مانده ذهنی، جسمی بودن، نه واقعاً ذهناً از نظر ماها عقب مانده بودن اما یه خوش معرفتی داشتن با اینکه روستایی بودن و دختر و پسر هر دو عقب مانده اما تا به حرم خانم رسیدن هر دو...
-
منزل من
جمعه 31 خردادماه سال 1387 11:39
بسم الله الرحمن الرحیم داشتم توی خیابون محله راه می رفتم، پیرمردی را دیدم که دست یه بچه را گرفته و مدام میگه که من را ببر منزلم. بچه می گفت: خونه توی توی این کوچه است، اما پیرمرد گوشش بدهکار نبود تند و تند می گفت رضا منا می بری یا نه تو بلد نیستی فقط منا از خیابونها رد کن خودم بلدم همه همسایه ها می گفتن مشاعرش را از...
-
مولای من ...
شنبه 11 خردادماه سال 1387 06:30
سلام بسم الله الرحمن الرحیم آقای من، غیبت ( دوری ) تو خوابم را گرفته و خوابگاهم را بر من تنگ کرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است، آقای من، غیبت تو مصیبتم را به مصیبت های دردناک ابدی پیوسته، از دست دادن یکی پس از دیگری؛ جمع و عدد را فانی می سازد، پس احساس نمی کنم به اشکی که در چشمم خشک می گردد، و ناله ای که در سینه...
-
اوج بی رحمی
سهشنبه 7 خردادماه سال 1387 08:30
سلام آنقدر باید در فراغ مولایمان بسوزیم اما افسوس هنگامی که او به ما نزدیک می شود ما نمی دانیم . وقتی که با دادن شاخ گلهای رز و سرخ ما را به برپایی دعای ندبه دعوت می کند هنگام ورود آن شاخ گل را در دستی میگیرم اما افسوس بعد از اتمام دعا هنوز ساعاتی نگذشته هنگام خروج با بی رحمی تمام آن را زیر پا لقد می کنیم و رد می شویم...